سلام دوستان عزیز! من واقعا عذر می خوام که نتونستم یه چند وقت آپ کنم! امیدوارم که منو ببخشید چون خیلی گرفتار بودم! سعی میکنم از این به بعد مرتب آپ کنم! امروز یه مطلب براتون می ذارم امیئوارم که خوشتون بیاد... در ضمن نظر یادتون نره... فعلا بای...!
************************************************
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات دیده دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بگیریم. برای اینکه ببینند دعای کدامیک زودتر مستجاب می شود هر یک بخ گوشه ای از جزیره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول درختی پر از میوه های رنگارمگ دید و سیر از آن خورد. سرزمین مرد دوم هیچ چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول از خدا برای خود همسر و همدمی خواست. فردا کشتی دیگری غرق شد و زنی نجات یافت و به مرد اول رسید. در سمت دیگر مرد دوم هیچکس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری درخواست کرد. فردا به صورتی معجزه وار تمام چیزهایی که درخواست کرده بود به او رسید. در حالی که مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر مرد اول ازکشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی آمد و در سمت اولنگر انداخت. مرد خواست بدون مرد دوم با همسرش از جزیره برود. پیش خود گفت: مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که به درخواست های او پاسخ داده نشده است. زمان حرکت کشتی ندایی ار آسمان آمد و گفت:" چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی...؟" مرد پاسخ داد: همه این نعمت هایی که به دست آوردم، مال خودم است. همه را خودم در خواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشده است. پس او لیاقت اینها را ندارد. ندا آمد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته ی او را اجابت کردم ای نعمت ها به تو رسید. مرد اول با حیرت پرسید: از تو چه درخواست کرد که باید مدیئن او باشم...؟ ندا گفت: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم...!
نظرات شما ()
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست تنهایی را دوست دارم زیرا ... در کلبه تنهایی من در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...!
نظرات شما ()
در بیمارستانی دو مرد بیمار با هم، هم اتاق بودند. یکی از آن دو مرد اجازه داشت تا هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تخنش بنشیند، اما مرد دیگر اجازه نداشت حتی تکان هم بخورد. روزها و هفته ها سپری شد و آن دو با یکدیگر صحبت می کردند؛ از همسر، فرزند، کار، سربازی و... با هم صحبت می کردند. هر روز بعد از ظهر آن مردی که اجازه داشت روی تختش بنشیند، می نشست و از پنجره بیرون را تماشا می کرد و هر آنچه را که می دید برای هم اتاقیش تعریف می کرد. او می گفت که بیرون از این پنجره یک پارک بسیار بزرگ است و در آن پارک یک دریاچه مصنوعی بزرگ است که در آن مرغابی ها و قوها در حال شنا کردن هستند و همچنین بچه ها با قایق هی تفریحی شان در حال بازی و شادی در دریاچه هستند. درختان کهن به این پارک منظره بسیار دل انگیزی بخشیده است. در تمام این مدت مرد دیگر چشمهایش را می بست و سعی می کرد این مناظر را در ذهن خود مجسم کند و با این کار روحیه ای تازه می گرفت و برای ادامه زندگی تلاش می کرد. روزها و هفته های دیگری نیز سپری شد تا اینکه یک روز که پرستار برای حمام کردن آنه آب آورده بود با جسم بی جان مردی که کنار پنجره بود روبرو شد. او دید که مرد بیمار در کمال آرامش از دنیا رفته است. او بسیار متاثر گردید و به خدمتکاران بیمارستان گفت که جسم این مرد را به سردخانه منتقل کنند. پس از آن مرد دیگر که اجازه نداشت تکان بخورد از پرستار خواهش کرد که تخت او را به کنار پنجره منتقل کنند، پرستار نیز پذیرفت و این کار را انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد بیمار اتاق را ترک کرد. آن مرد با زحمت بسیار و با درد بسیار خود را به لبه پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره که آن مرد برای او تعریف کرده بود بیاندازد اما در کمال تعجب با یک دیوار روبرو شد. او بلافاصله پرستار را صدا زد و به او گفت که چه چیزی باعث می شده که آن مرد برای او چنین چیزهایی تعریف کند؟ پرستار گفت شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد و تو را برای ادامه زندگی امیدوار سازد چون او نابینا بود و حتی نمی توانسته که دیوار رو ببینه...!
نظرات شما ()
شاگردی
از استادش پرسید، استاد عشق چیست؟ استاد در جوابش گفت: به گندم زار برو و پر پشت ترین خوشه گندم را بچین و بیاور. فقط این را بدان که هر چقدر در گندم زار جلو بروی و خوشه ای را نچیده باشی حق بازگشت را نداری. شاگرد قبول کرد و رفت. مدت طولانی سپری شد تا شاگرد بازگشت. او اما دست خالی آمده بود. استاد از او پرسید که چه کردی؟ شاگرد گفت: به گندم زار رفتم و یک خوشه بزرگ را دیدم اما همین که می خواستم آن را بچینم دیدم که خوشه ی بعدی پر پشت تر است و هر چه جلوتر می رفتم خوشه های بزرگ تری را می دیدم تا اینکه به انتهای گندم زار رسیدم و نتوانستم خوشه ای را بچینم. استاد گفت: عشق یعنی این. شاگرد گفت: پس ازدواج یعنی چه؟ استاد گفت: این بار به جنگل برو و بلندترین درختی را که دیدی بیاور. اما به یاد داشته باش که اینجا هم نمی توانی به عقب بازگردی. شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با یک درخت برگشت. استاد گفت: این بار چه کردی؟ شاگرد گفت: به جنگل رفتم و از ترس این که دوباره چیزی بدست نیاورم اولین درخت بلندی را که دیدم آوردم. استاد گفت: ازدواج
هم یعنی این...!
نظرات شما ()
امشب باز هم بیدارم... امشب، می نشیم بالای سر خیالت تا تو بخوابی، تا تو آسوده بخوابی امشب تا صبح نگاهت می کنم، وقتی که می خوابی چقدر از همیشه معصوم تری
دلم می خواهد چشم بدوزم به چشمان نازنینت
وقتی خوابی دلم می خواهد بنشینم کنارت
مراقب باشم که کسی، چیزی، صدایی پرده نازک خواب لطیفت را پاره نکند...
نمی بینی... ؟ !
که چه زیبا لبخند می زنی توی خواب!
چقدر چشمان زیبایت، آرامش می بخشد توی خواب
تو چقدر آرامی...!
دلم می خواهد همیشه از این آرامشت، قرار گیرم
ای کاش قرار همیشه بر قرارم بودی...!
نظرات شما ()
یادت باشد: ما تصادفی به دنیا نیامده ایم...! یادت باشد: تو سزاوار بهترین ها هستی...! یادت باشد: مشکلاتت را در پاکتی بگذار که ته آن سوراخ باشد...! یادت باشد: امروز، همان فردایی است که دیروز نگرانش بودی...! یادت باشد: امروز، طلوع دیگری ندارد...!
یادت باشد: در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند، طناب دار تو را می بافند. « مردمی که صادقانه دروغ می گویند »...!
یادت باشد: تا زمانی که توانایی تصور آرزوها و اهدافت را از دست نداده ای می توانی به آنها برسی...!
فراموش نکن: قطاری که از ریل خارج شده ممکن است آزاد باشد، اما زود متوقف می شود...!
شجاعت یعنی: بترس، بلرز ولی یک قدم بردار...!
نظرات شما ()درد در کوچه پس کوچه های وجودم پرسه می زند
راه گریزی نیست
راه مقابله ای نیست
گل فروش ِ تنها
با گلهای کاغذی
کبودی ِ پای چشم کودک
ضجه ای سرخ
نگاهی مسموم به حبابی از محبت
و پاسبانی خفته به خواب ِ سر سپردگی
غروری تحقیر آمیز و طایفه ای پست
کهولت ِ تلخ ِ تفکر
و قانونی تَرک خورده به الزام ِ تکرّر
کودکی ِ تخریب شده
به شکنجه ی از بر کردن صفحات ِ سفید
تملقی بس زیرکانه
ترفیعی بس ناعادلانه
گونه های سرخ و گلگون
که کاش از سر ِ شور و سرور بود
نه پذیرای سیلی به اسم ِ مصلح
که فقط صفحات ِ دردنامه اش را مستند می کند
صداقت ِ به یغما رفته
به دست ِ پر منفعت ِ دروغ
و بازاری گرم و پر سکه از تظاهر
و نَمی از باران
که نمی دانم آیا کافیست برای پاک شدن...؟
نظرات شما ()
نظرات شما ()